
آن چه را که می گویم به یاد بسپار
ما برای قصد کردن ، فرصت اندکی داریم
اما اگر قصد کنیم به انجام عمل نیکی
همان لحظه می تواند به فرصتی بزرگ و بی همتا
تبدیل شود .
![]()
نوشته شده توسط فاطمه .ق در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
سه شيوه خدا در استجابت دعا :
-او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد .
-او مي گويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد .
-او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد .
نوشته شده توسط فاطمه .ق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
علـي سيماي نزديك به خداست . روح هشيار كه از معبد تن گريخت و به خداي معبد پناهنده شد كه « نفس » را با سپر ايمان و جوشن عشق ، در كارزارسر بريد . نه فقط پرهيز ، پرهيزكار بود و هنگام جدال ، يك مبارز . نه فقط دل باخت كه در اين مسير سر داد . و اين قمار عاشقانه را تا پايان راه ادامه داد . تنگ چشمان ، نگاه به ظاهر هر چيز مي دوزند . اما آنها كه عاشقند نظر و اميد به روز « ديدار» دارند . عاشق حقيقي ، حتي ديدار يار برايش غنيمتي بزرگ است . حتي به وصال نمي انديشد ، چرا كه هر چه از كوي دوست آيد ، نكوست .
نوشته شده توسط فاطمه .ق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
حكمت خدا .......
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : « مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد » و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود « با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست » گنجشك گفت : « لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي ، اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم ، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست . سكوتي در عرش طنين انداز شد .فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت : « ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي »
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت : « و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي »
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد .
نوشته شده توسط فاطمه .ق در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت
همیشه .......
جواب سلام را با علیک
جواب تشکر را با تواضع
جواب کینه را با گذشت
جواب بی مهری را با محبّت
جواب ترس را با جرأت
جواب دروغ را با راستی
جواب دشمنی را با دوستی
جواب زشتی را به زیبائی
جواب توهم را به روشنی
جواب خشم را با صبوری
جواب سرد را به گرمی
جواب نامردی را با مردانگی
جواب همدلی را با رازداری
جواب پشتکار را با تشویق
جواب اعتماد را بی ریا
جواب بی تفاوتی را با التفات
جواب یکرنگی را با اطمینان
جواب مسئولیت را با وجدان
جواب حسادت را با اغماض
جواب خواهش را بی غرور
جواب دورنگی را با خلوص
جواب بی ادب را با سکوت
جواب نگاه مهربان را با لبخند
جواب لبخند را با خنده
جواب دلمرده را با امید
جواب منتظر را با نوید
جواب گناه را با بخشش
و جواب عشق چیست جز عشق ؟
نوشته شده توسط فاطمه .ق در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت
تا خدا فاصله اي نيست بيا .....![]()
![]()
![]()
![]()
با هم از پيچ و خم سبز گياه
تا ته پنجره بالا برويم
و ببينيم خدا
پشت اين پنجره ها
لحظه اي كاشته است
تا خدا فاصله اي نيست بيا ...
با هم از غربت اين ناداني
سوي انديشه ادراك افق
مثل يك مرغ غريب
لحظه اي پر بزنيم
كاش مي شد همه سطح پر از روزن دل
بسته سبز علفهاي مهاجر مي شد
يا همان فهم عجيب گل سرخ
يا همين پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از اين سادگي مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال !
تا خدا فاصله اي بود اگر
من چه مي دانستم ، كه اقاقي زيباست
يا گل سرخ پر از سرّ خداست
يا اگر بود كه من ، لاي اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبيح ، نمي نوشيدم
و از آن رويش مرطوب شعور من و تو
در دل گرم و پر از شور اميد
خطي از عشق نمي فهميدم!
من به پرواز خدا در دل من ، در دل تو
مثل هر صبح پر از آيه و نور
بارها معتقدم
و قسم مي خورم اين بار به هر آيه نور
تا خدا فاصله اي نيست بيا .....![]()
نوشته شده توسط فاطمه .ق در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
چگونه بی کس بماند آن کس که خدا ضامن اوست
نوشته شده توسط فاطمه .ق در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
به نام خداوند بخشنده مهربان راز تداوم حيات روزي شيوانا با عده اي از شاگردان بصيــرت جويش از كنار خرابهاي ميگذشتند. پيرمردي مست و لايعقل از گوشه خرابه بيرون آمد و در حالي كه لباس بلندي به تن داشت و با لباسش خارهاي روي زمين را به دنبال خود ميكشيد. تلو تلو خوران به سوي شيوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو كه اهل دلي و از عالم معرفت خبر داري به من بگو چند سال عمر خواهم كرد!؟ و چند سال ديگر بايد اين زندگي عذاب آور را تحمل كنم!؟" شيوانا نيم نگاهي به خارهاي چسبيده به لباس بلند پيرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نيست بميري ! " پيرمرد مات و مبهوت روي زمين نشست و شروع كرد به گريستن! شيوانا سري تكان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتي بعد شيوانا در كنار مزرعهاي بسيار سرسبز روي سنگي نشست و با نگاهي غمگين به مزرعه دار جوان خيره شد. مزرعه دار جوان با عجله به سوي شيوانا دويد و با شوق و انرژي فوق العاده اي فرياد زد:" استاد! مي بينيد چقدر خوشبختم! در اوج سلامتي ام و بهترين ثروت ها در اختيارم است. چنان است كه گويي تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چيست !؟" شيوانا تبسمي تلخ كرد و گفت:" پيشنهاد مي كنم سريعا شكل زندگي خود را تغيير بده و بيشتر به مردم اطرافت كمك كن! متاسفانه مي بينم كه كائنات سرنوشت ديگري را براي تو رقم زده است!" شيوانا آنگاه از جابرخاست و به سوي منزلگاه بعدي حركت كرد. دقايقي بعد يكي از شاگردان استاد كه دليل تناقض گفتار استاد را درك نكرده بود مقابلش ايستاد و با اعتراض از او توضيح خواست. شاگرد پرسيد:" شيوانا شما چطور به آن پيرمرد مخمور و مست و بي جان نويد زندگي داديد و به اين جوان پرشور و پرانرژي هشدار مرگ را ! چرا بايد كائنات به آن پيرمرد اجازه دهد روزهاي بيشتري را زنده باشد و اين جوان رعنا را از دنيا ببرد!؟ اينكه عادلانه نيست!؟" شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" كائنات هر يك از ما را به دليل ماموريت خاصي كه بايد در طول خط زندگي خود انجام دهيم حفظ مي كند و به محض اينكه ديگر ماموريتي براي ما رقم نخورده باشد ، ديگر ما را تحمل نمي كند و جانمان را مي ستاند. تا ماموريتي را در دنياي ديگر انجام دهيم. ديگر فرقي نمي كند پير باشيم يا جوان و يا حتي كودك! مهم اين است كه كائنات به اين نتيجه برسد كه بدون ما هم امورات مي گذرد. جوان مزرعه دار با تمام سلامتي و ثروتي كه در اختيار داشت ، چون براي كسي فايده اي نداشت و حضور يا عدم حضورش در عالم تاثير مثبتي روي زندگي ديگر موجودات عالم نداشت ، و برعكس با مرگ او از طريق ثروت به جا مانده زندگي افرادي متحول مي شد ، توسط كائنات به عنوان عضو اضافي و اسقاطي و بدرد نخور شناخته شده بود و به نيستي محكوم شده بود. اما آن پيرمرد مست با آن رداي بلندش كه زمين را جارو مي كند از لحاظ كائنات بايد زنده بماند چرا كه هر روز صبح از كنار خرابه دو كودك يتيم براي امرار معاش عبور مي كنند و پيرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهي به خرابه با رداي بلندش خار و خاشاك را از روي زمين و مسير عبور اين دو يتيم پاك مي كند. لياقت آن پيرمرد به خاطر همين وظيفه ساده و به ظاهر بي اهميت براي زنده ماندن از ديد كائنات بيشتر از اين مزرعه دار ثروتمند و پرانرژي است. اين قانون كائنات است و هيچ گريزي از آن نيست. اگر سعي نكنيم در باقيمانده عمر دليل قانع كننده اي براي بدرد بخوربودن براي ديگران به پيشگاه كائنات عرضه كنيم دير يا زود بايد منتظر رفتن باشيم.اگر مردم مي دانستند كه در قبال كمكي كه به نيازمندان مي كنند چه ثروت عظيمي نصيبشان مي شد هرگز لحظه اي آرام نمي نشستند. به همين سادگي! ![]()
نوشته شده توسط فاطمه .ق در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

آنچه هستی هدیه خدا به توست و آنچه می شوی هدیه تو به خداست
پس بی نظیر باش
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY